با سلام

وقتی نزدیک دوران امتحانات می شم دیگه اخر هفته هام از روزای دیگه سرم شلوغ تره و باید کلی کار عقب افتاده مو انجام بدم . از اول هفته که بگم aشنبه که از خونه رفته بودم دانشکده لب تابم همراهم بود نیم ساعت از کلاس روانپزشکی رو پیچوندم با مریم رفتیم کنار کتابخونه با وای فای از اسکایپ با نجمه تماس گرفتیم - نجمه هم کلاسی دانشگاهم بود که ترم گذشته با خانواده رفت سوئد - مریم که همش می گفت درسم تموم شه میام اونور .منم می گفتم این وطن فروشه . نت اینور خیلی داغون بود و اسکایپم هر سه دقیقه قطع می شد . دیگه کلافه شده بودم .بای دادم رفتم سر کلاس بعدی . کارافرینی هم طبق معمول تا 5 و نیم نگه مون داشت . یکشنبه کاراموزی داشتم باید می رفتم بیمارستان ضیائیان . خوابگاه بودم و تا بیمارستان حدود 1 و نیم ساعت راه بود و من حدود  6 باید بیدار می شدم . 5 دقیقه به 6 ساعت گذاشته بودم اما انقد خسته بودم که باز چشامو بستم . 6 دیدم دوستم زنگ میزنه فک کردم می خواد بگه راه بوفتم . چون قرار بود بیام انقلاب با هم بریم . اومدم اس بدم زنگ نزن بچه ها خوابن منم دیر میام خودت برو که اس داد امروز کاراموزی کنسله .از یه طرف حرص خوردم که همش کاراموزیامون کنسل میشه حقمون ضایع می شه . از یه طرف پر از شعف شدم که می تونم بخوابم بازم . امااااا.... اون روز رو حساب اینکه نهار بیمارستان می خورم شام رزرو نکرده بودم . بیدار که شدم صبحونه خوردم دو ساعت بعدشم تخم مرغ زدم . نه حوصله حاضر شدن و رفتن بیرون و غذا خریدنو داشتم نه جز میوه و شیر و بیسکوییت خوردنی دیگه ای داشتم . دلم خوش بود طرفای 3 می رم شام 4 شنبه مو که به مسئول غذا گفته بودم واسم نگه داره می گیرم ازش . یه بسته اولویه . اما اونم شب رفتم گفت تو به من نگفته بودی و منم نگه نداشتم . حرص خوردم . نه بابت غذا . ازین که چند دفعه سر غذای من بازی دراورده بودو حس می کردم منو گاگول فرض می کنه که فقط غذای من یکیو به باد می ده عین خیالشم نی . روز بعد کاراموزی رفتم . استاد لامصب از ترس مسئول بخش می گفت باید تا 6 بمونید وگرنه این به دانشگاه گزارش می ده . ما گفتیم استاااااااد ما تاشیش می میرییم . گفت پس تا 4 . ما نقشه داشتیم نزدیک سه بپیچونیم اما تا 5 و نیم نگه مون داشت . دو تا زایمان دیدیم . نینی هام یکی از یکی خوشگل تر . فاطمه نورا و امیر عباس . خواستیم ازشون عکس بگیریم . مسئول بخش علی رغم رضایت مادره گفت اجازه نداریمو حراست در این رابطه نامه داده ابدا ازین حرکتا نزنیم . خیلی دلمون سوخت . من تازه تصمیم گرفته بودم یه ارشیو از عکس نینی های کاراموزی درست کنم .. نقشه هامو نقشه بر اب کرد لامصب . خلاصه اون روز وقتی برگشتم خوابگاه تو راه که تو هپروت بودم از خستگی خوابگاهم رسیدم افتادم مث جنازه سه ساعتی خوابیدم . هر دفعه خواستم ادد ووایستم با متخصص اما ترسیدم وارد نباشم ضایع بشم . الان حسابی مصمم هستم خوب تمرین کنم . و خوب مشاهده داشته باشم و مطالعه کنم تا کم کم از observe فعالیتم داشته باشم .فعلا برم به کارام برسم .bye for now .

منبع : najvaiesabzمن و یه هفته شلوغ
برچسب ها : ساعت ,کاراموزی ,مسئول ,نقشه ,خوردم ,داشتم ,داشته باشم